شهروند نسبتا متمدن

 
وقتی
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸۸
 

وقتی یک دختر حرفی نمیزند میلیونها فکر در سرش می گذرد

وقتی یک دختربحث نمیکند عمیقا مشغول فکر کردن است

وقتی یک دختربا چشمانی پر از سوال به تو نگاه میکندیعنی نمی داند تو تا چند وقت دیگر با او خواهی بود

وقتی یک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسی تو می گوید: خوبم یعنی اصلا حال خوبی ندارد

وقتی یک دختر به تو خیره می شود شگفت زده شده که به چه دلیل دروغ می گویی

وقتی یک دختر سرش را روی سینه تو می گذارد آرزو می کند برای همیشه مال او باشی

وقتی یک دختر هر روز به تو زنگ می زند توجه تو را طلب می کند

وقتی یک دختر هر روز برای تو [اس ام اس] می فرستد یعنی میخواهد تو اقلا یک بار جوابش را بدهی

وقتی یک دختر به تو می گوید دوستت دارم یعنی واقعا دوستت دارد

وقتی یک دختر اعتراف می کند که بدون تونمی تواند زندگی کند یعنی تصمیم گرفته که تو تمام آینده اش باشی

وقتی یک دختر می گوید دلش برایت تنگ شده هیچ کسی در دنیا بیشتر از او دلتنگ تو نیست

وقتی یک پسر حرفی نمی زند حرفی برای گفتن ندارد

وقتی یک پسر بحث نمی کند حال وحوصله بحث کردن ندارد

وقتی یک پسر با چشمانی پر از سوال به تو نگاه می کند یعنی واقعا گیج شده است

وقتی یک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسی تومی گوید: خوبم یعنی واقعا حالش خوبه

وقتی یک پسر به تو خیره می شود دو حالت داره یا شگفت زده است یا عصبانی

وقتی یک پسر هر روز به تو زنگ می زند او با تو مدت زیادی حرف می زند که توجه ات را جلب کند

وقتی یک پسر هرروز برای تو [اس ا م اس] می فرستد بدون که برای همه “فوروارد” کرده

وقتی یک پسر به تو میگوید دوستت دارم دفعه اولش نیست (آخرش هم نخواهد بود)

وقتی یک پسر اعتراف می کند که بدون تو نمی تواند زندگی کندتصمیم شو گرفته که تورو اقلا واسه یه هفته داشته باشه

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
قانون نسبیت
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸۸
 

آلبرت انیشتین :
دستهایت را برای یک دقیقه بر روی بخاری بگذار ، این یک دقیقه برای تو مانند یک ساعت میگذرد . با یک دختر خوشگل یک ساعت همنشین باش ، این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه میگذرد و این همان قانون نسبیت است !


 
comment نظرات ()
 
 
اتفاقات زندگی
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸۸
 

روزی یک مریض به دکتر مراجعه کرد و از کمر دردشدید شکایت داشت...
دکتربعد از معاینه ازش پرسید: خب، بگو ببینم واسه چی کمرت درد می کنه ؟!
مریض گفت : محض اطلاعتون باید بگم که من برای یک کلوپ شبانه کار می کنم، امروز صبح زودتر به خونم رفتم و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم!
وقتی وارد اتاق شدم، فهمیدم که یکی با همسرم بوده ، در بالکن هم باز بود، من سریع دویدم طرف بالکن، ولی کسی را اونجا ندیدم!
وقتی پایین را نگاه کردم، یه مرد را دیدم که می‌دوید و در همان حال داشت لباس می‌پوشید!!!
من هم یخچال را که روی بالکن بود بلند کردم و پرتاب کردم به طرف اون!
فکر کنم دلیل کمر دردم هم همین بلند کردن یخچال
باشه....

مریض بعدی، به نظر می رسید که تصادف بدی با یک ماشین داشته!
دکتر بهش گفت : مریض قبلیِ من بد حال به نظر می رسید، ولی مثل اینکه حال شما خیلی بدتره! بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟!
مریض پاسخ داد : باید بدونید که من تا حالا بیکار بودم و امروز اولین روز کار جدیدم بود...
ولی من فراموش کرده بودم که ساعت را کوک کنم و برای همین هم نزدیک بود دیر کنم، من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباس‌هایم را می‌پوشیدم، شما باور نمی‌کنید؛ ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!!!

وقتی مریض سوم وارد شد به نظر می رسید که حالش حتی از دو مریض قبلی
هم وخیم‌تره !
دکتر در حالی که شوکه شده بوده پرسید: تو دیگه از کدوم جهنمی فرار کردی.....!!!
و بیمار جواب داد : خب، راستش من بالای یک یخچال نشسته بودم که یهو یک نفر اون را از طبقه سوم پرتاب کرد پایین

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
یاد عشق
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸۸
 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جایی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می‏روم و صبحانه را با او می‏خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی‏خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می‏دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی‏شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‏داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‏روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !


 
comment نظرات ()