شهروند نسبتا متمدن

 
چه كسانی را بخوریم
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٧
 

پنج آدمخوار در يك شرکت استخدام شدند.

هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شرکت گفت: "شما همه جزو تيم ما هستيد. شما اينجا حقوق خوبي مي گيريد و ميتوانيد به غذاخوري شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتيد بخوريد. بنابراين فكر کارکنان ديگر را از سر خود بيرون کنيد".

آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاري نداشته باشند.

چهار هفته بعد رئيس شرکت به آنها سر زد و گفت: "مي دانم که شما خيلي  سخت کار ميکنيد. من از همه شما راضي هستم. امّا يكي از نظافتچي هاي ما ناپديد شده است. کسي از شما ميداند که چه اتفاقي براي او افتاده است؟"

آدمخوارها اظهار بي اطلاعي کردند.

بعد از اينكه رئيس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقيه  پرسيد:

" کدوم يك از شما نادونا اون نظافت چي رو خورده ؟"

يكي از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت:

"اي احمق ! طي اين چهار هفته ما مديران، مسئولان و مديران پروژه ها را خورديم و هيچ کس چيزي نفهميد و حالا تو اون آقا را خوردي و رئيس متوجه شد! از اين به بعد لطفاً افرادي را که کار ميکنند نخوريد"...


 
comment نظرات ()
 
 
امين جان نخون
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٧
 

1) ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم. سام کین

2 من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت. جولیا رابرتز

3) دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم. ناشناس

4) زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است. آنتونیو دو سنت اگزوپری

5) در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد. هانس نوون

6) عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید اما از درون احساس گرما کنید چون در قلبتان به هم نزدیکید. کی نودسن

7) اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی، می توانستم به آسمان بروم و ستاره ای بچینم، آسمان شب دیگر مثل کف دست بود. ناشناس

8) بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند ، باید آنها را با قلبتان احساس کنید. هلن کلر

9) این عشق نیست که دنیا را می چرخاند، عشق چیزی است که چرخش آنرا ارزشمند می کند. فرانکلین پی جونز

10) اگر معنای عشق را می فهمم، همه به خاطر توست. هرمان هسه


 
comment نظرات ()
 
 
دختران دانشجو
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٧
 

ویژگی های کلی:این دختران از آن دسته دخترانی هستند که تا زمان ورود به دانشگاه با واژه ای به اسم پسر غریبه هستند و تنها وسیله نقلیه ای که سوارشده اند اتوبوس می باشد.از نظر شکل ظاهری بیشتر شبیه مردان غیرتمند و با خدا هستند!!!

خصوصیات دانشجویان دختر:

ترم 1- اصولاً وقتی به آنها بگویید با سه حرف پ- س – ر یک کلمه معنی دار بسازید مخ آنها
ERRORمیدهد! چون فکر میکنند تنها دانشجوی این مملکت هستند عمراً کسی را تحویل نمیگیرند.و تا وقتی که قبل از اسمشان کلمه مهندس و دکتر را به کار نبرید جوابتان را نمی دهند! {پیشنهاد میکنم که در دختران ترم یکی (صفری) به دنبال GF نباشید چون اولاً پا نمدهند و ثانیاً اگر حتی یکی از این دختران برای دوستی پا بدهد(یکی در هر 10 میلیون سال)همه به شما به چشم یک همجنس باز نگاه خواهند کرد!} فقط برای عملیات قضای حاجت به WC
می روند.طولانی ترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه تا خانه می باشد.به پسران همکلاسی به چشم خواستگار نگاه می کنند.تمام کتب ترم اول را می خرند و با دقت جلد میگیرند.سوژه خنده دانشجویان ترم بالایی هستند. وقتی به آنها سلام میکنید به چشم یک مزاحم خیابانی به شما نگاه میکنند!(بی جنبن دیگه!!!) درفاصله بین کلاسها نان و پنیر دستپخت مادر را میل میکنند تا انرژی بگیرند!

ترم 2 – همچنان قادر به ساختن کلمات معنی دار نمیباشند!متوجه میشوند به غیر از آنها افراد دیگری نیز به اسم دانشجو تو این مملکت هستند! به مقداربسیار ناچیز از قطر ابروها کاسته میشودولی سیبیل جزیی از اعضای ثابت بدن می باشد..سر کلاس متوجه موجوداتی عجیب و غریب میشوند اما اسم آنها را نمی دانند.کماکان مسیر دانشگاه تا خانه بدون هیچ کم و کاستی طی میشود.نیمی از کتاب های ترم را میخرند و نیمه دیگر را از کتابخانه میگیرند.
اگر به آنها سلام کنید در جواب زمزمه نامفهومی میشنوید با این مضمون:سلام علیکم ورحمة الله و برکاته! دو- سه بار از جلوی تریای دانشکده رد میشوند اما جرأت داخل شدن را ندارند!(استغفرالله)

ترم 3 - به معنای واژه پسر پی می برند و با ماهیت آن موجودات عجیب و غریب آشنا می شوند.به این نکته حیاتی پی می برند که تنها استفاده
WC قضای حاجت نیست!!!سوژه خنده پیدامیکنند . همه کتابها را از کتابخانه می گیرند و متوجه میشوند که تا 4 جلسه میتوانند سر کلاس غیبت کنند.می فهمند که شهر خیلی بزرگ است و غیر از خانه شان جاهای دیگری هم دارد! تریا دانشکده تبدیل به پاتوق آنها میشود.در جواب سلام شما میگویند سلام!


ترم 4 – با واژه
BF آشنا میشوند اما راه و رسم تور کردنش را بلد نیستند.ابروها نازکمیشودوسیبیل ناپدید!در ساعت های استراحت بین کلاسها و حتی وسط کلاس ها به WC میروند!همیشه در دانشگاه از قسمتهای ''پر پسر'' عبور میکنند.شروع میکنند به پرسیدن آدرس از پسرای خوش تیپ دانشگاه!(نکته:اگر دیدید که جلوی در آموزش یه دختر ازتون آدرس آموزش رو پرسید پس: 1- دختره ترم 4 درس میخونه.2-شما خوشتیپید!.3 – یالامخشو بزن دیگه چلمن!)شروع میکنن به نوشتن جزوه !هر 2-3 شب یکبار به خانه میروند برای حاضری و به خاطر غر زدنهای مامان بابا.(خوب پدر مادرن دیگه دلشون تنگ میشه شما به بزرگی خودتون ببخشید!) و تعویض لباس و بقیه روز ها خونه دوستشون درس میخونن!(آره جون خودت .بیچاره پدر ,مادره خبر نداره خوابگاه دخترا بغل خوابگاه پسراست!!!!) در جواب سلام شما میگویند:سلام.چطوری؟خوبی؟



ترم 5 –یکی از این موجودات خوش خط و خال (
BF ) را بدست می آورند اما چون تازه کار هستند بامبول های زیادی سرشان پیاده میشود!اصلاً سرکلاسها نمی روند و از دانشگاه فقط با WC کار دارند!چون BF دارند دیگه احدی را تحویل نمیگیرند و درست مثل ترم یک میشوند( چون این دفعه
فکر میکنن فقط خودشونن که
BF دارند و آسمان باز شده این پسره افتاده تو بغل اینا! =آخر بی جنبگی)کوتاهترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه به کافی شاپ و سپس خانه میباشد.از چهره مردانه گذشته تنها خاطره ای باقی مانده است!(اینجاست که میگن مردونگی مرده!!!) به دلیل افزایشآرایشات روی صورتشون اضافه وزن می آورند و برای جبران آن از مقدار شلوار و مانتو شان کم میکنند!یک میز اختصاصی برای خودشان و BFشان در تریا دانشکده رزرو است!تابلو میشوند.کارکنان حراست دانشگاه آنها را به اسم کوچک می شناسند.سند کمیته انضباطی را به نامشان میکنند!در جواب سلام شما (بعد از 10 دقیقه!) می گویند:اوا سلام ببخشید حواسم نبود(طرف داره عاشق میشه و حواسش یه جای دیگست....خاک بر سرت!)

ترم 6 – خیلی تابلو میشوند!عاشق میشوند! مورد سوءاستفاده قرار میگیرند!مشروط میشوند!!!

ترم 7 –به طرز وحشتناکی تابلو میشوند! در عشق شکست میخورند!مشروط میشوند!

ترم 8 – دوباره آدم میشوند.دیگر تابلو نیستند چون جوانان مستعد دیگری جای آنها را میگیرند(من لذت می برم میبینم این جوونارو.......!)جای جایدانشگاه برایشان خاطره انگیز است.مثل بچه آدم این ترم درس میخوانند فارغ میشوند.در به در دنبال شوهر میگردند.به نگهبان جلوی در دانشگاه هم پا می دهند.

بعد از دانشگاه: ازدواج میکنند و رخت بچه میشورند


 
comment نظرات ()
 
 
ماهواره امید
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٧
 

اولین پیام رسیده از ماهواره امید: زمین گرد است.
دومین پیام از ماهواره امید: خورشید بدور زمین میچرخد

سومین پیام گزارش شده از امید: شخص مورد نظر  در ماه نیست

چهارمین خبر از ماهواره امید من خسته شدم دارم بر میگردم

پنجمین پیام از ماهواره امید دریافت شد: من باید اینجا چیکار کنم؟

ششمین پیام از ماهواره امید مخابره شد یه دونه کارت شارژ 2000 تومنی ایرانسل بفرستید تا بازم پیام بدم !

هفتمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: مقداری آب بر روی کره زمین مشاهده میشود،احتمال وجود حیات است

هشتمین پیام ماهواره امید به زمین: بنزینم تموم شده کارت سوخت بفرستید

نهمین پیام ماهواره امید: جون مادرتون اینقدر مسخرم نکنید

دهمین پیام ماهواره امید : دارم سقوط میکنم، زیر پامو خالی کنین

یازدهمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: من از این بالا روی اسرائیل تف کردم!

دوازدهمین پیام ماهواره امید، بازی ایران و کره یک یک شد.


.

.

هجدهمین خبر رسیده از ماهواره امید: اینجا تاریکه من میترسم

به علت قرار گرفتن امید درفضا, به ناهید و زهره هشدار داده شد حجاب خود را رعایت کنند

ماهواره امید به علت لایی کشی بین ماهواره ها ، سرعت غیر مجاز و مسافر کشی بازداشت شد..

در پی پرتاب موفقیت آمیز ماهواره امید و دستیابی ایران به تکنولوژی فضایی ، نام کهکشان راه شیری به بزرگراه شیخ فضل الله نوری تغییر یافت

پس از قرار گرفتن امید در فضا به ناهید و زهره اخطار داده شد حجاب خود را رعایت کنند

لحظاتی قبل ماهواره امید از ارتباط نا مشروع بین بهرام و زهره خبر داد

ماهواره امید از کشف یک امامزاده بین زحل و مریخ خبر داد

بنا بر خبر پرتاب ماهواره ی امید، نیروی انتظامی اعلام کرد: بزودی برای کنترل روابط میان امید و زهره یک فروند سفینه ی گشت ارشاد به فضا خواهیم فرستاد

ماهواره امید از مدارخارج شده است وفقط به دور سیاره زهره می چرخد واین پیام هارا ارسال میکند؛الهی دورت بگردم،جیگر چند سالته؟


 
comment نظرات ()
 
 
تفاوت
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٧
 

بهلول  را گفتند   فرق  " مستراح " و " منبر"  چیست؟

گفت در اصلشان  فرقی  نیست. 

هر کس که نخواهد در "جمع"   بریند    در آن  رود

و هرکس  که بخواهد   "بر جمع"   بریند   بر  این رود.


 
comment نظرات ()
 
 
داستانی از چخوف
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٧
 

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم .

به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی‌‌‌‌‌اِونا » می‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟

 - چهل روبل

 -نه , من یادداشت كرده‌‌‌‌ام. من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم.

حالا به من توجه كنید. شما دو ماه برای من كار كردید .

 - دو ماه و پنج روز

 - دقیقاً دو ماه . من یادداشت كرده‌‌‌ام. كه می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه می‌‌‌‌‌دانید یكشنبه‌‌‌ها مواظب «كولیا»نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. و سه تعطیلی…

«یولیا واسیلی‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌كرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد .

 - سه تعطیلی ، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم كنار.

«كولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب «وانیا»بودید فقط «وانیا » و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید .
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. 
تفریق كنید… آن مرخصی‌‌‌ها… آهان… چهل ویك‌‌روبل، درسته؟

 چشم چپ«یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاك كرد و چیزی نگفت .

 - و بعد، نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید .
فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی كنیم. موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «كولیا » از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌های «وانیا » فرار كند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌كردید. برای این كار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید . 
پس پنج تا دیگر كم می‌‌كنیم .
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید.

 « یولیا واسیلی‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم

 - امّا من یادداشت كرده‌‌‌ام .

 - خیلی خوب شما، شاید …

 - از چهل ویك بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.
چشم‌‌‌هایش پر از اشك شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلك بیچاره !

 - من فقط مقدار كمی گرفتم .

در حالی كه صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: 
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بیشتر .

 - دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، می‌‌‌كنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا … یكی و یكی .

 یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .

 به آهستگی گفت: متشكّرم

 جا خوردم، در حالی كه سخت عصبانی شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
پرسیدم: چرا گفتی متشكرم؟

 - به خاطر پول.

 - یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت كلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است كه متشكّرم؟

 - در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند .

 - آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یك حقه‌‌‌ی كثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاكت برای شما مرتب چیده شده .

ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟ چرا صدایتان درنیامد؟
ممكن است كسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟

 لبخند تلخی به من زد كه یعنی بله، ممكن است.

 بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم . 
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشكرم 
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود.


 
comment نظرات ()
 
 
تنها وصیت فریدون فروغی
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٧
 

زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت

مهربان بود
ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود
ولی كسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود
ولی هرگز دل به كسی نداد

و خلاصه بنویسید: زنده بودن رابرای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن


 


 
comment نظرات ()
 
 
به تو تبریك میگم
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٧
 

یک زن برای خلاصی ازدست فرزندان 9و6 ساله شوهرش به آنها آموزش روابط جنسی میداد.
احمدجلالی فراهانی (روزنامه نگار) دروبلاگش مینویسد:

وحشتناك است. وحشتناك. حتی از آنهم بدتر. زننده تر.
اینكه زنی كه نامادری دو دختر 9 ساله و 6 ساله باشد و برای خلاص شدن از دستشان به آنها آموزش روابط جنسی زننده بدهد و برایشان فیلم های س.ك.س.ی بگذارد تا آنها با دیدن این فیلم ها آموزش ببینند و بعد آنها را وادار كند كه با یكدیگر آمیزش جنسی داشته باشند بیشتر به یك فیلم از نوع سینمای وحشت آمریكایی شبیه است تا واقعیتی كه در جامعه مدعی اخلاق ما اتفاق می افتد.
اما اتفاق افتاده. نكته دردناك و البته باز هم وحشتناك این ماجرا این است كه این اتفاق نه در یك خانواده حاشیه نشین كه در خانواده ای تقریباً مرفه اتفاق افتاده.
نامادری بی رحمی كه برای خلاص شدن از شر دو دختر خوانده اش، در شرایطی كه پدر بچه ها در زندان بوده، به آنها به اجبار آموزش رفتارهای زننده جنسی می داده و وادارشان می‏كرده تا با هم این كار را بكنند، تا وقتی پدر از زندان آزاد می شود به فكر خلاصی از شر آنها بیافتد.
لابد برای حفظ آبرو. و این پدر بی رحم و متزلزل وقتی از زندان باز می گردد بچه ها را به بدترین نحو ممكن شكنجه می كند. او با داغ زدن حساس ترین نقاط بدن بچه ها آنها را تنبیه می‏كرده. این پدر به اصطلاح غیرتمند در پاسخ به سئوال قاضی پرونده كه چرا چنین رفتار وحشیانه ای با كودكانت می كردی گفته " پدرانم حركات غیر عادی داشته اند و چند بار وقتی سرزده وارد خانه شدم آنها را دیدم كه داخل كمد دیواری یا اتاق خواب هستند.حتی نقاشی هایشان كه در پشت آینه پنهان می كردند، به شكلی بود كه كه در آن حالت اندامها و نحوه برقراری روابط جنسی را به تصویر كشیده بودند. به همین خاطر مجبور به سوزاندن آلت تناسلی دخترانم شدم."
بر بدن دو كودك بیش از 14 مورد سوختگی شدید دیده شده است و علاوه بر آن روی بدن دختر 6 ساله این داستان آثار كبودی شدید در اثر برخورد اجسام سخت دیده می شود. پزشكی قانونی علاوه بر این اعلام كرده كه هر دو كودك از افسردگی شدید روحی رنج می برند.
تلخ است. مثل زهر هلاهل تلخ است و برنده. مصیبت است. نكبت است این خبر. اما باید خواند. باید آن را تا آخر خواند. باید آنها كه فرمان سنگسار را می دهند بدانند كه نتیجه سخت‏گیری تا كجا می رود. به كجا كشیده می شود. این دیگر بی اخلاقی نیست. نامردی است. نامردی هم آنطرف تر. حیوان هم چنین رفتاری با همنوع خود نمی كند.
بچه ها در دادگاه با ركیك‏ترین كلمات نامادری را مورد خطاب قرار می دادند و هر دو متفق می گفتند كه در نبود پدر زنك با بیش از 70 مرد رابطه جنسی داشته و برای خفه كردن بچه ها آنها را وادار می كرده كه پس از هر بار عمل كثیفی كه زنك انجام می داده بدن او و مردها را تمییز كنند. حتی از این هم وقیح تر. از آنها می خواسته تا به تماشای رفتار س.ك.س.ی خودش با مردها بنشینند.
بچه ها در دادگاه می گفتند زنك گاه و بیگاه در نیمه شبها بچه ها را وادار می كرده تا بعد از تماشای كثیف ترین فیلم های پ.ورن.و، عین همانها را برایش اجرا كنند.
البته ماجرا را عمه بچه ها می‏فهمد و به پلیس خبر می دهد و پرونده مجرمیت این زن و مرد در شعبه 1172 دادگاه تهران در جریان است.گرچه برای پدر بی رحم این ماجرا تنها یک سال حبس بریده اند و زنک را لابد چند سال زندان می کنند که چی بشود؟ آیا از این دو كودك دیگر چه چیزی باقی می ماند؟ آیا آنها از درون ویران نشده اند؟ نمرده اند؟ آیا راه علاجی برای آنها هست؟ برای ما چطور؟ برای جامعه محنت زده بی بند و بار ما چطور؟ خدایا پناه بر تو! پناه بر تو.


 
comment نظرات ()
 
 
دست نوشته‌های مهاتما گاندی
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٧
 

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو يا شیطان‌صفت باشم

من می توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم،

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است

و تو هم به یاد داشته باش

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،

تو را دیگرى باید برایت بسازد و

تو هم به یاد داشته باش

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است ،

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى .

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،

چرا که ما هر دو انسانیم.

اين جهان مملو از انسان‌هاست ،

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كني و من هم،

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،

من قابل ستایشم، و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،

اما همگى جایزالخطا.

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،

و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است.


 
comment نظرات ()
 
 
راز بی اخلاقی
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٧
 

"خواجه نصیر الدین" دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :

در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟

من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .

خواجه نصیر الدین فرمود :

ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است .

اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.

من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام . از "غوتمه ( بودا ) "در خاورزمین تا "مانی ایرانی" در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند .

آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .

اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟

در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر " دارد .

در اسلام تو را می گویند :

دروغ نگو .... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .

غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست

قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .

تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .

و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند .

و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان ....

از اسرار اللطیفه و الکسیله


 
comment نظرات ()
 
 
قضاوت
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٧
 

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.


 
comment نظرات ()
 
 
هرگزنخواب کورش
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٧
 

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد                     بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست          حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت                 رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید                 زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند                      گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد                     نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد
دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت                       بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است                   اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی              اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید                  شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی                 بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد 


 
comment نظرات ()
 
 
دختر و شكلات
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٧
 

1-  شباهت دخترها به شکلات در این است که …..

الف- هر دو به کشورهای عربی صادر می شوند

ب- هر دو را باید بسته بندی کرد تا فاسد نشوند

ج- هر دو باید دور از دسترس اطفال نگهداری شوند

د- هر دو برای لذت بردن ساخته شده اند و خاصیت دیگری ندارند

2- دختری که در محل کار حجاب را رعایت می کند ولی در خانه پارتی می اندازد چه نوع شکلاتی است؟

الف- شکلات مغزدار

ب- شکلات رژیمی

ج- شکلات دو رنگ

د- هات چاکلت

3- اگر نسبت دخترهای بدحجاب به پسرهای دخترباز مانند نسبت شکلات باشد به مگس، نسبت پسرهای دخترباز به بچه مثبت ها مانند نسبت ……………..

الف- مگس بالدار است به مگس بی بال

ب- مگس سالم است به مگس دیابتی

ج- مگس معمولی است به خرمگس

د- مگس سمج است به مگس بی بخار

4- اصطلاح (( شکلات پیچ )) به چه معنی است؟

الف- دختری با حجاب خفن که فقط یک چشمش بیرون است

ب- میت کفن شده

ج- کسی که دوست دخترش او را پیچانده باشد

د- الف و ب صحیح است

5- پسری که با دخترهای گشت ارشاد دوست می شود چه نوع مگسی است؟

الف- خرمگس

ب- مگس نابینا

ج- مگس سرکه

د- مگس قانع

6- اگر دخترها شکلات باشند و پسرها مگس نقش گشت ارشاد برابر است با ……..

الف- خرمگس معرکه

ب- پشه بند

ج- بسته بند سیار

د- صاحب قنادی

7- با استفاده از جمله حجاب مصونيت است شعر را اصلاح کنید (( حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم ))

الف- حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا تا بیان حالتو بگیرن

ب- حاجت مطرب و می نیست تو هم برقع نگشا که حوصله دردسر نداریم

ج- مطرب و می چیزهای بسیاری بدی می باشد خواهرم تو شکلاتی و من مگستم خودت را در جای خشک و خنک و پوشیده نگه دار که من هم بروم دنبال کارم

د- حاجت مطرب و می نیست تو برقع نگشا زلفاتم جمع کن بزار سر ما هم سر جاش بمونه

8- به سوالات فوق چگونه جواب دادید؟

الف- با کمک یک حشره شناس

ب- با کمک یک قناد

ج- همینجوری قضا قورتکی

د- جواب ندادم چون سوالات مزخرفی بود


 
comment نظرات ()
 
 
اول فکر کن! بعد اگر دوست داشتی بخند
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٧
 

لبخندازدواج مثل شهر محاصره شده است: کسانی که داخل شهرند سعی دارند ازآن خارج و آنها که خارج هستند کوشش دارند که داخل شوند فرانکلین

*
زندگی زناشویی مثل تاتر است: مردم صحنه زیبا و آراسته آن را می بینند درحالی که زن و شوهر با پشت صحنه درهم ریخته و پرماجرای آن سر و کار دارند فرانسیس بیکن

 
تا قبل از ازدواج فقط مرگ می تواند دو عاشق دلداده را ازهم جدا کند اما بعد از ازدواج تقریبا هرچیزی می تواند سبب جدایی آنان شود سامرست موام

 
ازدواج با یک مرد مثل خریدن کالایی است که مدت ها مشتاقانه از پشت ویترین تماشایش کرده اید اما وقتی به خانه می رسید از خریدنش پشیمان میشوید جین کر

 
ازدواج برای کسانی که تصور می کنند صبح روز بعد از آن ، آدم دیگری میشوند موضوعی ناامیدکننده است
 
ساموئل راجرز


 
مجردان بیشتر از متاهلین درباره زنان اطلاع دارند چون اگر نداشتند آنهاهم ازدواج می کردند اچ.ال.منکن

مرد با ازدواج روی گذشته اش خط می کشد ولی زن باید روی آینده خود خط بکشد سینکلر لوییس

 
قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هایی می اندیشد که شما گفته اید اما بعد از ازدواج ، مرد قبل از این که شما حرف بزنید به خواب می رود هلن رولان

 
هیچ گاه ازدواج نکردم چون سه حیوان خانگی داشتم که دقیقا نقش یک شوهررا به تناوب برایم ایفا می کردند.یک سگ داشتم که هر روز صبح غرغر میکرد.یک طوطی داشتم که تمام بعداز ظهر بدو بیراه می گفت و یک گربه که همیشه دم دمهای صبح به خانه بازمی گشت ماری کورلی

 
زنان با این آرزو با مردان ازدواج می کنند که مردان تغییر کنند... که نمی کنند.مردان با این آرزو با زنان ازدواج می کنند که زنان تغییر نکنند... که می کنند!

 
خیلی بامزه است: هنگامی که زنان از ازدواج خود داری می کنند اسمش را میگذاریم عشق به استقلال اجتماعی اما وقتی مردان از ازدواج خودداری می کنندبه آن می گوییم ترس از مسوولیت اجتماعی وارن فارل


 
اگر می خواهی برای یک روز معذب باشی مهمان دعوت کن. اگر می خواهی یکسال عذاب بکشی پرنده نگه دار واگر می خواهی مادام العمر در عذاب باشی ازدواج کن ضرب المثل چینی


 
comment نظرات ()
 
 
زندگی از نگاه گابریل گارسیا مارکز
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٧
 

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کند

در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می سازد.

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند.

در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بد ترین دشمن وی است.

در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد.

در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت‌های خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت‌های بد است.

در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می شود.

در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگ‌ترین لذت دنیا است.

در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.


 
comment نظرات ()
 
 
نامه رضا کیانیان به خسرو شکیبایی
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٧
 

«سلام خسرو جان

بی‌خبر گذاشتی و رفتی. بدون خداحافظی!

دو هفته پیش هم كه آخرین جایزه‌ات رو گرفتی، روی صحنه لام تا كام حرف نزدی. از گوشه صحنه اومدی بالا و آروم جایزه‌ات را گرفتی؛ برای سی سال حضور پرشور و شوقت در سینمایی كه این روزها چندان شور و شوقی در آن نیست.

فقط لبخند زدی و رفتی پایین و لای جمعیت گم شدی. خوب اگه قرار بود بری و پشت سرت رو هم نگاه نكنی، چند كلمه‌ای برای ما كه پشت سرت بودیم، حرف می‌زدی!

یادمه وقتی آمدی رو صحنه، حالت خوب بود.

آخه یكی دو بار دیگه كه این اواخر روی صحنه اومدی و دیدمت، حالت زیاد خوب نبود. ولی این دفعه، همه خوشحال شدیم. فقط نمی‌دونستیم داری میری. نمی‌دونم خودت می‌دونستی یا نه. می‌گن آدمای خوب قبل از رفتن، حال‌شون خیلی خوب می‌شه؛ چون دارن می‌رن یه جای خوب. ما از كجا باید می‌فهمیدیم كه این حال خوب نشانه‌ی چیه؟ همیشه بعد از این‌كه اتفاق می‌افته، می‌فهمیم. ولی فكر كنم خودت می‌دونستی؛ چون هیچی نگفتی و اون‌جوری فقط لبخند زدی. شاید داشتی خداحافظی می‌كردی و ما نمی‌فهمیدیم. ولی چه خداحافظی باشكوهی! خیلی‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظی كنن؛ اما نمی‌تونن. شاید هم اون لبخند همین معنا رو داشت. شاید اگر حرف می‌زدی، همه‌ی خداحافظی‌ات می‌شد همون چند تا كلمه؛ ولی چون همیشه شاعر بودی، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردی و لبخند زدی. حالا كه فكر می‌كنم، می‌فهمم این‌جوری بیش‌تر حرف زدی.

من هی باید از تو یاد بگیرم. یادته سال‌ها پیش وقتی از مشهد به تهران آمدم، تو روی صحنه‌های تئاتر می‌درخشیدی. من كلی دویدم تا روی صحنه بیام و دیده بشم.

بعدها هم كه تو روی پرده سینماها می‌درخشیدی، باز هم من كلی دویدم تا روی پرده بیام و دیده بشم.

یادته من اولین فیلمم رو كه بازی كردم، تو «هامون» بودی. من یادمه كه در فیلم «كیمیا»، دست منو می‌گرفتی. كلی حال می‌دادی كه رو بیام و دیده بشم. بعد هم فقط یك بار دیگه شانس داشتم در كنار تو بازی كنم؛ تو فیلم «درد مشترك»، چه بامسما.

ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوه‌هاست. هر قله‌ای رو كه فتح می‌كنن، می‌بینن پشتش یه قله‌ی بلندتر هست. من هرچی می‌دوم، تو یه قدم جلوتری؛ مثل الآن. جلوتری دیگه عموجون. رفتی اون‌ور. نمی‌دونم چقدر دیگه باید بدوم تا به اون‌ور برسم، تازه نمی‌دونم در چه وضعیتی میام اون‌ور.

پس از اون‌ور یه دعایی برای من بكن. میگن دعای اون‌وری‌ها برای این‌وری‌ها زودتر مستجاب می‌شه. این‌جوری كه تو رفتی، كلی «خدابیامرزی» و «یادش بخیر» و «حال‌های خوب» و «یادهای خوب» و .. بدرقه‌ی راهته.

من كه شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشی، یه نگاهی به این‌ور بندازی می‌بینی.

دست پر رفتی دیگه. می‌بینی چقدر از من جلوتری! كلی باید بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.

البته جات پیش ما خالیه. هنوز سینمای ایران كلی با تو كار داشت. ولی خوب مثل به دنیا آمدنه دیگه. موقعش كه برسه، باید متولد بشیم. ما یه تولد رو دیدیم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.

می‌دونم اون‌جا كلی از بر و بچه‌های سینما و تئاتر اومدن پیشوازت. حتما كلی هم تدارك دیدن.

ما كه اون دنیا به بازیگری‌مون ادامه می‌دیم. اون‌جا هم حتما نمایش هست. اون‌وری‌هام حتما به سرگرمی احتیاج دارن. پس اون‌جا بی‌كار نمی‌مونیم. وقتی مردم رو سرگرم می‌كنیم و حال‌شون خوب می‌شه. یه خدابیامرزی به ما و پدر و مادرمون می‌گن دیگه. وقتی مردم تو خیابون تو رو می‌دیدند و بی‌اختیار لبخند می‌زدند، خودش خدابیامرزیه دیگه. وقتی مردم می‌فهمن كه تو رفتی و دیگه میون ما نیستی، گریه می‌كنن و جاتو خالی می‌كنن، خدابیامورزیه دیگه.

می‌بینی خدا چه لطفی به تو داشته كه این موقعیت و جایگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحویلت می‌گیره و می‌بردت روی صحنه‌ها و پرده‌های اون‌جا، كه بازم مردم اون‌ور ببیننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابیامرزی ادامه داشته باشه.

به امید دیدار»

رضا كیانیان


 
comment نظرات ()
 
 
شناسایی فامیل
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٧
 

1- خاله

معنای لغوی: خواهر مادر

معنای استعاره ای: هر زنی كه با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد

نقش سمبلیك: یك خانم مهربان و دوست داشتنی كه خیلی شبیه مادر است و همیشه برای شما آبنبات و لباس می خرد

غذای مورد علاقه : آش كشك

ضرب المثل:

خاله را میخواهند برای درز و دوز و گرنه چه خاله چه یوز

خاله ام زائیده، خاله زام هو كشیده

وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمی شناسه

اگه خاله ام ریش داشت، آقا داییم بود

زیر شاخه ها:

شوهر خاله: یك مرد مهربان كه پیژامه می پوشد و به ادبیات و شكار علاقه مند است

دختر خاله/پسر خاله: همبازی دوران كودكی كه یا در بزرگسالی عاشقش میشوید اما با یكی دیگه ازدواج می كنید یا باهاش ازدواج می كنید اما عاشق یكی دیگه هستید

مشاغل كاذب: خاله زنك بازی، خاله خانباجی

چهره های معروف: خاله خرسه، خاله سوسكه

داشتن یك خاله ی مجرد در كودكی از جمله نعمات خداوندی است

 

۲- عمه

معنای لغوی: خواهر پدر

معنای استعاره ای: هر زنی كه با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد/هر زنی كه مادر چشم دیدنش را نداشته باشد.

نقش سمبلیك: به عهده گرفتن مسئولیت در موارد ذیل:

۱- جواب همه ی فحش هایی كه می دهید. مثال: عمته...

۲- جواب همه ی محبت هایی كه می كنید. مثال: به درد عمه ات می خوره...

۳- توجیه كلیه ی بیقوارگی ها/رفتارهای نامتناسب شما (تنها برای دخترخانم ها) مثال: به عمه ات رفتی

۴- خیلی چیزهای بد دیگه. از ذكر مثال معذوریم...

غذای مورد علاقه: شله زرد، سمنو.

ضرب المثل: ندارد (تخفیف به دلیل تعدد در نقش های سمبلیك)

زیر شاخه ها:

شوهر عمه: یك مرد پولدار كه سیبیل قیطانی دارد و چندش آور است.

پسرعمه/دخترعمه: همبازی دوران كودكی كه در بزرگسالی حالتان را به هم میزنند

مشاغل كاذب: Match-Maker (عروسی‌راه‌انداز)

چهره های معروف: عمه لیلا

ترجیع بند: دختر كه رسید به بیست، باید به حالش گریست. (شما رو نمی دونم ولی من اینو از عمه ام می شنوم نه از خاله ام!)

داشتن یك عمه كه در توصیفات فوق صدق نكند جزو خوش شانسی های زندگی است.

۳- دایی

معنای لغوی: برادر مادر

معنای استعاره ای: هر مردی كه با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد/هر مردی كه پتانسیل كتك خوردن توسط پدر را داشته باشد

نقش سمبلیك: یكی از معدود مردانی كه هر چند به سیاست علاقه مند است اما حس گرمی به شما می دهد، همیشه حرفهایتان را می فهمد و می‏شود پیشش گریه كرد

غذای مورد علاقه: فسنجون

ضرب المثل:

عروس را كه مادرش تعریف كنه، برای آقا داییش خوبه

اگه خاله ام ریش داشت آقا داییم بود

زیر شاخه ها:

زن دایی: یك زن چاق و شاد كه خیلی كدبانو است و جلوی مادر قپی می‏آید

پسردایی/دختردایی: همبازی دوران كودكی كه در بزرگسالی مثل یك همرزم ساپورتتان می كنند

چهره های معروف: علی دایی، دایی جان ناپلئون

ترجیع بند: همه چیز زیر سر این انگلیساست. سعی كنید حتما حداقل یك دایی داشته باشید

۴- عمو

معنای لغوی: برادر پدر

معنای استعاره ای: هر مردی كه با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد

نقش سمبلیك: یكی از مردانی كه شما همیشه باید بهش بوس بدهید و بعد بروید كارتون ببینید تا او با پدر حرفهای جدی بزند. یكی از مردانی كه مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزی می پزد و همیشه وقتی می رود پدر ساكت شده، به فكر فرو می رود

غذای مورد علاقه: قرمه سبزی، آبگوشت

ضرب المثل: عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند

زیر شاخه ها:

زن عمو: یك زن خوشگل كه زیاد به شما توجه نمی كند و خودش را برای مادر می گیرد

دخترعمو/پسرعمو: همبازی دوران كودكی كه اگر تا هجده-بیست سالگی دوام آورده باهاش ازدواج نكنید خطر را از سر گذرانده اید

مشاغل كاذب: بازی در قصه های ایرانی - اسلامی...

چهره های معروف: عمو زنجیرباف، عمو یادگار، عمو پورنگ

داشتن یك عمو ی پولدار خیلی خوب است


 
comment نظرات ()
 
 
ما جرای باردار شدن یك دختر 25 ساله از یك مرد 80 ساله
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٧
 

یه مرد ۸۰ ساله میره پیش دكترش برای چك آپ.
دكتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر میكنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف كنم. من یه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نمیده.
یه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل.. همینطور كه میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش.
شكارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ كشته میشه و میفته روی زمین!
پیرمرد با حیرت میگه: این امكان نداره! حتما' یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!

دكتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا' منظور منم همین بود


 
comment نظرات ()
 
 
همسر آینده من!!!
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٧
 

می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.

اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی!

اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!

اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!

اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو و آن شب باشد!

اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا  دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!

اگر دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است که از عشق بازی کنار دریا خوشم می آید... جلوی چشم همه هم که نمی‌شود!

اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!

و بالاخره...

اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است.


 
comment نظرات ()
 
 
نگاه ما
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٧
 

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»


 
comment نظرات ()
 
 
چگونه در ایران راحت زندگی کنیم؟
نویسنده : پویان مجتهدپور - ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٧
 

١ - در هنگان خروج از خانه نیازی به همراه داشتن مغز نیست (دارای کاربرد نمی باشد)
٢ - برای رفت و آمد کردن در سطح شهر حتما مانند گاو باشید
٣ - در هنگام گوش دادن به اخبار فکر کنید این اخبار مربوط به کره مریخ است
4 - در اسراییل یک انسان خوب و در فلسطین یک انسان بد پیدا نمیشود
5 - در دین زرتشت ،مسحیت و یهودی اعلام شده است که بانوان باید با حجاب اسلامی در خیابان ظاهر شوند
6 - تمام دولتهای قبل از دولت نهم کم کاری کرده اند
7 - صدا و سیما در تمام موارد جهانی و داخلی بی طرف است و فقط اطلاع رسانی میکند
8 - کسانی که در حاکمیت هستند ، بهترین های ایران هستند


 
comment نظرات ()